تبليغاتX
آواز پرنده ای در دور دست
 

... و امسال برای اولین بار تو همه عمرم ، غروب سیزده بدر دلگیر نبودم ، با اینکه همه چی مثل همیشه بود ولی تو قلب من خبرای دیگه ای بود ، تو قلب یه مامان چه خبرایی می تونه باشه ، جز عشق و عشق و عشق ...

می خوام ساعت کاریمو محدود کنم ، می خوام با پارچه های رنگی واسه دخترکم عروسکای خوشکل بدوزم ، می خوام کلی پوستر و چسبونک و چراغای رنگی به در و دیوار اتاقش بزنم ... می خوام همه چی واسه یکی یه دونه مامان آماده باشه ، قربون چشای خوشکلش برم ...

 

+ نوشته شده در پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط نلی |

شاید تا سال دیگه نتونستم آپ کنم ، پس از همین حالا عیدو به همه دوستا ، به همه ایرانیای مهربون تبریک میگم ، امیدوارم به همه خوش بگذره ...

اگه مسافرین خواهش می کنم آروم و با احتیاط رانندگی کنین ...

اگه با کسی کدورتی دارین ، فراموشش کنین و برین سراغش ...

اگه به طبیعت رفتین ، التماس می کنم که آشغال نریزین و شاخه های درختا رو نسوزونین ...

به همتون خوش بگذره ...

+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط نلی |

 

گاهی نباید بیشتر از اون حدی که برات تعیین کردن ، بفهمی ...

 اگه فهمیدی نباید بگی ...

 اگه گفتی ...

...

...

...

-  نباید می گفتی !!!

 

+ نوشته شده در بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:12 قبل از ظهر توسط نلی |

 

انگار آخر سال که میشه نمی تونی یادی از اونایی که یه روزی کنارت بودن و حالا فقط خاطراتشون مونده ، نکنی ، انگار نمی تونی یادشون نباشی ... این جمله ها رو شاید نباید این روزا بنویسم ولی قبلا یه جایی خوندم که یه جنبه از فلسفه خونه تکونی بین ایرانیای باستان ،  آراستن خونه برای ورود ارواح درگذشته هاس ... اونایی که یه روز دستشون رو گرفتیم ، تو چشماشون نگاه کردیم ، یا سرمونو تو آغوششون گذاشتیم ... انگارلحظه تحویل سال اونا هم حضور دارن ، من همیشه حسشون کردم و واسه همین اون لحظه واسم خیلی روحانیه ، اون لحظه دلم می خواد بهشون بگم ، درسته یه سال دیگه هم گذشت ولی هنوز یادشون تو قلب من ، تو قلب ما ، سبز سبزه ...

گاهی گوشه گوشه خونه ها با آدم حرف میزنه ، گاهی هم سایه یه درخت که زیرش صندلی خالی خاکخورده ای به جا مونده ، یا دستنوشته کهنه ای که از بس خوندیش رنگش پریده ، شایدم یه عطر ، یه دوچرخه ، یه دیوار یا یه دمپایی پلاستیکی پشت یه در بسته ...

(به یاد پدربزرگ ، مادر بزرگ ، بیژن ، زن عمو ، امین و همه و همه اونایی که دیگه نیستن ......)

 

+ نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط نلی |

 

 ................................. گاهی خدا رو می خوایم فقط واسه اینکه کارامونو ردیف کنه !!!

 

 

+ نوشته شده در بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط نلی |

 

چه جالبه که از بین گلدونا ، اونی که از همه بی جون تر بود هم حالا جوونه داده و سبز شده ، انگار حال و هوای بهار حتی به بی رمق ترین ها هم شور و نشاط میده ...  این بهترین هدیه خداونده که باید به هر لحظه و به هر ذره تغییرش فکر کرد و از دیدنش لذت برد ...

دیشب ساعت دوازده بالاخره مهردادم برگشت ، خوب طبیعتا اونقد خسته بود که فرصت نکردیم زیاد با هم حرف بزنیم ، اون زود خوابش برد ولی من تا یکی دو ساعت بعد تو رختخواب بیدار بودم آخه این فسقلی کارایی می کرد که از تعجب داشتم شاخ در میاوردم ، انگار صدای مهردادو که شنیده بود ، شنگول شده بود و دیگه خوابش نمی برد ، چنان دست و پا می زد که بدنمو تکون میداد ، از بس که محکم میزد نمی تونستم بخوابم ... باورم نمیشه که این موجود کوچولو تا این حد سرشار از احساس باشه ، خدای من ...

+ نوشته شده در بیستم اسفند 1387ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط نلی |

 

گاهی اونقد بهش آویزون میشم که وقتی یه نیگاه از دور به خودم می کنم ، خجالت می کشم ، منظورم وابسته بودنمه ، خیلی بهش وابستم اونقد که از یک ماه پیش که گفته باید واسه یه همایش بره تهران تا امروز که ساعت ۵/۵ پرواز داره ، داغون بودم ، از دیشب دارم مدام به خودم تلقین می کنم که آروم باشم ، لباساشو خودم واسش گذاشتم و سامسونتشو بستم ، زیاد هم به روش نیاوردم که داغونم ولی خوب اون خودش می دونه چون قیافم تابلوهه ... نمی دونم بچه که بیاد احساسات من بالاخره متعادل میشه یا نه ، خودم که فکر نمی کنم چون همین حالا مهردادو خیلی خیلی بیشتر از این فسقلی دوست دارم ...

 

* ناراحت نشو مامانی ، تو رو خیلی دوست دارم ، فقط بابایی رو خیلی بیشترتر ...  *

 

+ نوشته شده در هفدهم اسفند 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط نلی |

 

دیشب رفتیم عروسی ، بد نبود ولی تو این وضعیت انگار این مراسما به آدم نمی چسبه ، زود خسته شده بودم ولی به خاطر مهرداد تا آخر شب موندم ، تازه این دودایی که پخش می کنن تو هوا دیگه بیشتر حالمو بد کرده بود ، اما خوب ، رفتنش بهتر از نرفتنش بود ...

راسی بالاخره این سونامی که تو شرکت اتفاق افتاد به منم رسید ، هفته قبل اسم من جز بیست و سه نفری بود که قرار بود کنار بذارنشون یا قراردادشونو ساعتی کنن ، البته به من گفتن به خاطر وضعیتی که دارم این کارو می کنن ، خوب منم که تا حالا به هیشکی واسه این جور چیزا رو نزدم و التماس نکردم خیلی راحت پذیرفتم ، واسه همین فردای اون روز سر کار نرفتم ، اما روز بعد واسه تسویه حساب که رفتم ، وقتی می خواستم از رییسم امضا بگیرم ، گفت: اول باید کارو به خانم فلانی تحویل بدی ... منم که منتظر یه همچین فرصتی بودم گفتم من هیچ تعهدی ندارم که وقتی کنار گذاشته بشم این کارو بکنم ، اون در صورتیه که خودم نخوام بیام سر کار ... و از قضا اون خانم فلانی هم اونجا حضور داشت و به پشتوانه موقعیتی که داره و خواهر یکی از معاونین شرکته و زن داداش یه معاون دیگه ، فوری گفت : مهندس منم هیچ کاری رو تحویل نمی گیرم ، مگه کار خودم کمه و از این حرفا ...

خلاصه این طور شد که گفتن بیا و قرارداد ساعتی رو امضا کن و بمون ، منم قبول کردم که تا آخر خرداد ماه بمونم ولی الان یه هفته ای است که میام و خبری از قرارداد نیست ، میگن اول بذار تکلیف تسویه حسابت روشن بشه ( چون من واسه بیمه بیکاری اقدام کرده بودم ) بعدا باهات قرارداد ساعتی می بندیم ، منم به همین خاطر سعی می کنم به جز کار ارباب رجوع و یه سری کارای نشستنی دیگه زیاد کار نکنم ، اما خوشحالم که ارزش کارم داره کم کم مشخص میشه ، وقتی یه ساعت دیر میام یا یه ساعت زود میرم ، صدای دور و وریا که باید جور اون یکی دو ساعتو بکشن در میاد ، مخصوصا اینکه به کار وارد نیستن بیشتر داغونشون می کنه ، تازه یه روز اگه نیام شرکت ، تلفن پشت تلفن ... خوب ما تو این کشور هنوز نتونستیم اینو درک کنیم که هر کاری به جای خودش مهمه ، اگه یه روز کارگرای شهرداری نباشن ، اگه یه روز همین خدماتیای شرکت ما نباشن ، چی میشه ؟؟؟ مخصوصا تو شرکت ما ، هر کی مهندس نباشه ، یعنی که هیچ کاری نداره ، حتی اگه کارشناس باشه ... خوب شد ... از قدیم گفتن : "عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد "

 

 

+ نوشته شده در سیزدهم اسفند 1387ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط نلی |

 

اونقد تو این چند روز گذشته اتفاقای جورواجور و غیر منتظره افتاده که نمی دونم کدومشو بنویسم ، هر چند حوصله نوشتن هیچکدومشونو هم ندارم ، بهتره بسپرمشون به زمان ... گاهی تنها حلال مشکلات خود زمانه ............

 

+ نوشته شده در دهم اسفند 1387ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط نلی |

 

خیلی خسته شدم ، این روزا کل حوزه ما رو از طبقه همکف انتقال دادن به طبقه سوم که تازه ساخته شده ، این طبقه خیلی دلباز و بزرگه و پنجره های مشرف به خیابونش واقعا معرکه س ولی از اون روز که وسایلمون رو آوردن ، من همچنان مشغول چیدنم ، با اینکه بچه های خدمات خیلی کمک کردن ولی اصل کار با خودمه و خودمم که جای هر چیزی رو بهتر می دونم و حالا مجبورم جورشو بکشم ، البته دلیلش هم خساست مدیر اداریمون بود که با دو تا کارگر مردنی می خواس کل حوزه ما رو بالا بیاره و باعث اینهمه بی نظمی شد ... خیلی خسته شدم ، دیشب مامان مهرداد می گفت : لاغر شدی ، پس بچمون کو ؟!!

 

 

 

+ نوشته شده در سوم اسفند 1387ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط نلی |